Wednesday, May 2, 2012

نقاب و اشک ها

دخترک اشک هاش از گونه هایش میغلتید و می افتاد روی میز ،.
روی میزش خیس خیس بوووود
بدون بین آدمایی که حرفاشو نمیفهمیدن سخت بود خیلی سخت
صبح ،ظهر، شب، پشت تلفن همیشه جنگ اعصاب بود با حرفاشون تیغ و برداشته بودن و میکشین و خط خطیش میکردن
صبحا زود میرفت بیرون تا حرفا تیکه پرونیهاشون دوباره شروع نشه بعد از ظهرها هم میومد خونه و دوش میگرفت و مچبید تو اتاقش تنها جایی که آرامش بود ، تنها جایی که هیچکی ناراحتش نمیکرد
توی خونه مدام نارحتش میکردن و بیرون خونه هم تیکه ها و نگاها مردم
سخت بود خیلی سخت بود واسش دختر بودن
دختر بودن کار آسونی نیس وقتی که میخوای داد بزنی وسط خیابون و بلند بلند بخندی نگرون افکار مردم باشی
...سخته یه نقاب مسخره نگه داری تو صورت و گریهاتو زیر اون بکنی و اون نقاب لبخند بزنه به دیگرون

No comments:

Post a Comment