خوبیش اینه که میدونی اینجا تنهایی
هیچکس بهت سر نمیزنه
خودتی و نوشتهات
...
Monday, May 21, 2012
Friday, May 18, 2012
خودش
عزیزکم چی شده ؟ چرا تو خودتی +
هووووووووووووم -
عزیزکم چرا با من حرف نمیزنی آخه؟+
همینجوری -
عزیزکم مگه من جز تو کی و دارم ؟ بیا باهم حرف بزنیم اصن تو فقط حرف بزن من گوش میکنم+
:"((((-
...بیا بغلم فدات شم ، فدای اون گریه هات بشم من+
گفتگوی دخترک و خودش در تنهایی خودش
Tuesday, May 15, 2012
دوست ... حتی مجازیش...
اینکه بدونی دوستت غم داره و از دست تو هیچ کاری بر نمیاد خیلی بد خیلی
گریه کردن به چه دردش میخوره آخه
حالاهی بغض کن دردی از دردهاش دوا نمیشه ...
:|
گریه کردن به چه دردش میخوره آخه
حالاهی بغض کن دردی از دردهاش دوا نمیشه ...
:|
Sunday, May 13, 2012
رفتن و همیشه رفتن ...
دخترک خودشو میشناخت ، میدونست که هیچ وقت برای هیچ کس همیشگی نیس ، میدونست نمیتونه یه جا بمونه
دخترک دوسش داشت ولی میدونست که نمیتونه بمونه تا همیشه ، چند بار سعی کرده بود ولی آخر سر هردو ناراحت میشدنند
تنها تصمیم درست با هم نبودن بود
درست در اوج
درست وقتی هردو همدیگه رو دوس دارن
اینجوری همیشه همدیگه رو دوس دارن
اینجوری وقتی که بهش فک میکرد یه لبخند کمرنگ ولی شیرین رو لباش شکل میگرفت
آره اینجوری بهتر بود
خیلی بهتر بود ...
Friday, May 11, 2012
Wednesday, May 2, 2012
نقاب و اشک ها
دخترک اشک هاش از گونه هایش میغلتید و می افتاد روی میز ،.
روی میزش خیس خیس بوووود
بدون بین آدمایی که حرفاشو نمیفهمیدن سخت بود خیلی سخت
صبح ،ظهر، شب، پشت تلفن همیشه جنگ اعصاب بود با حرفاشون تیغ و برداشته بودن و میکشین و خط خطیش میکردن
صبحا زود میرفت بیرون تا حرفا تیکه پرونیهاشون دوباره شروع نشه بعد از ظهرها هم میومد خونه و دوش میگرفت و مچبید تو اتاقش تنها جایی که آرامش بود ، تنها جایی که هیچکی ناراحتش نمیکرد
توی خونه مدام نارحتش میکردن و بیرون خونه هم تیکه ها و نگاها مردم
سخت بود خیلی سخت بود واسش دختر بودن
دختر بودن کار آسونی نیس وقتی که میخوای داد بزنی وسط خیابون و بلند بلند بخندی نگرون افکار مردم باشی
...سخته یه نقاب مسخره نگه داری تو صورت و گریهاتو زیر اون بکنی و اون نقاب لبخند بزنه به دیگرون
روی میزش خیس خیس بوووود
بدون بین آدمایی که حرفاشو نمیفهمیدن سخت بود خیلی سخت
صبح ،ظهر، شب، پشت تلفن همیشه جنگ اعصاب بود با حرفاشون تیغ و برداشته بودن و میکشین و خط خطیش میکردن
صبحا زود میرفت بیرون تا حرفا تیکه پرونیهاشون دوباره شروع نشه بعد از ظهرها هم میومد خونه و دوش میگرفت و مچبید تو اتاقش تنها جایی که آرامش بود ، تنها جایی که هیچکی ناراحتش نمیکرد
توی خونه مدام نارحتش میکردن و بیرون خونه هم تیکه ها و نگاها مردم
سخت بود خیلی سخت بود واسش دختر بودن
دختر بودن کار آسونی نیس وقتی که میخوای داد بزنی وسط خیابون و بلند بلند بخندی نگرون افکار مردم باشی
...سخته یه نقاب مسخره نگه داری تو صورت و گریهاتو زیر اون بکنی و اون نقاب لبخند بزنه به دیگرون
Subscribe to:
Posts (Atom)