اتاق دخترک اکسیژن کم داشت ینی فک میکرد که نفسش میگیرد رفت و پنجره رو باز کرد و افتاد رو تخت ولی بازم احساس خفقان میکرد
این اتاق ، این اتاق اکسیژن کم نداشت
این اتاق کم داشت صدا خنده سرمستی و شادی کم داشت خعلیم کم داشت
Friday, July 13, 2012
چهار زانو وسط چهار دیواری نشسته بود ...
دخترک سرشو بالا گرفت و شمرد : یک دو سه چهار ، چهارتا دیوار و یه سقف
یکمی پیش خودش فکر کرد و گفت :
عجب پس چهار دیواری که میگن اینه
چهار دیواری تنهایی داره غم داره و بغض
انگاری چهار دیواری گلوگاه یه آدمه که بغض توش گیر کرده
چهار دیواریها خودشون غم دارن ، تنها بودن و موندن توشون غمشون و دوبرابر میکنه
واسه همینه تا حرفی بزنی باهاشون جوابتو میدن نیس تنهان دلشون با هر صدایی میلرزه به هر صدایی جواب میدن
مرگ احساس
دخترک گریه هاش و تنهایی وتنهایی هایش را گریه میکرد .
آخه میدونی غم داشت شاید همیشه میخندید شاید هیچوقت تو صورتش معلوم نبود ولی غم داشت
غم تنهایی غم کمی نیس رفیق ، واسه دخترک قصمون تنهایی مرگ احساساتش بود
...
آخه میدونی غم داشت شاید همیشه میخندید شاید هیچوقت تو صورتش معلوم نبود ولی غم داشت
غم تنهایی غم کمی نیس رفیق ، واسه دخترک قصمون تنهایی مرگ احساساتش بود
...
Subscribe to:
Posts (Atom)