Friday, July 13, 2012

کمبود قهقه اتاقک ها را چه کسی میداند

اتاق دخترک اکسیژن کم داشت ینی فک میکرد که نفسش میگیرد رفت و پنجره رو باز کرد و افتاد رو تخت ولی بازم احساس خفقان میکرد
این اتاق ، این اتاق اکسیژن کم نداشت
این اتاق کم داشت صدا خنده سرمستی و شادی کم داشت خعلیم کم داشت

چهار زانو وسط چهار دیواری نشسته بود ...

 دخترک سرشو بالا گرفت و شمرد : یک دو سه چهار ، چهارتا دیوار و یه سقف
یکمی پیش خودش فکر کرد و گفت :
 عجب پس چهار دیواری که میگن اینه 
چهار دیواری تنهایی داره غم داره و بغض 
انگاری چهار دیواری گلوگاه یه آدمه که بغض توش گیر کرده 
چهار دیواریها خودشون غم دارن ، تنها بودن و موندن توشون غمشون و دوبرابر میکنه
واسه همینه تا حرفی بزنی  باهاشون  جوابتو میدن نیس تنهان دلشون با هر صدایی میلرزه به هر صدایی جواب میدن

مرگ احساس

دخترک گریه هاش و تنهایی وتنهایی هایش را گریه میکرد .
آخه میدونی غم داشت شاید همیشه میخندید شاید هیچوقت تو صورتش معلوم نبود ولی غم داشت
غم تنهایی غم کمی نیس رفیق ، واسه دخترک قصمون تنهایی مرگ احساساتش بود
...