دخترک وسط اتاقش وایستاده بود موهاش و با گیره مرتب کرده بود .
تمام دیروز و امروزش با خودش درگیر بود حرفهاش فکراش همه مثل خوره داشتن میخوردنش
ابی داشت میخونند : چیزی بگو که ایینه خسته نشه از بی کسی ،غزل بشن گلایه ها نه هق هق دلواپسی
نذار که از سکوت تو پر پر بشن ترانه ها دوباره من بمونم و خاکستر پروانه چیزی بگو اما نگو از مرگ خاطره
گیرشو پرت کرد موهاشو واز کرد سرشو مثل دیوونه ها تکون داد محکم و محکم تر میخواست از خودش فرار کنه میخواست همه فکراشو بالا بیاره
باز ابی میگفت دلبرکم چیزی بگوووووو
...
لعنت به زندگیهای آپارتمانی لعنت به جایی که نه بتونی بلند بلند گریه کنی نه بتونی داد بزنی لعنت به جایی که صدا توش بمیره
دخترک بی صدا جیغ میکشید بی صدای بی صدا
چیزی بگو اما نگو ...
No comments:
Post a Comment